تبلیغات

آرتیک

معماران دانشگاه پرند - آورده اند که (2)
معماران دانشگاه پرند
زندگی کوتاه است هنر طولانی است معماری اسلامی بی انتهاست!

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

محبت ایرانفری  (شماره 2)

آورده اند که روزی دختری از دانشجویان دانشگاه سوانح طبیعی علمی کاربردی در آخرین روزهای تحویل پروژه خود به مشکلی بزرگ در طرحش برمی خورد که  از حل آن عاجز میماند.دخترک که نمی داند چگونه این مشکل را در زمانی که دانشگاه تعطیل است حل کند دل به دریا زده و با استاد ایرانفر تماس گرفته و تقاضای ملاقات حضوری در دفتر استاد را مطرح می کند.ولی استاد به او می گوید که در دفتر حضور ندارد.اضطراب دخترک با شنیدن این جمله دوچندان می شود و با خود می گوید:"حالا چه کنم فردا باید پروژه رو تحویل بدهم هیچ استادی هم حاضر نیست..."صدای استاد رشته افکارش را پاره میکند استاد همچنان درحال صبحت کردن بود ولی دخترک از اینجا شنید"رو نیمکت پارک نشستم و اگه بخوای میتونی بیا"چون گیج شده بود باور نمی کرد بتونه تو پارک استاد رو  ببینه از استاد خواهش کرد حرفشو تکرار کنه استاد گفت که فلان نیمکت  پارک ملت نشسته و داره روزنامه میخونه و گفت که اگه بخواد میتونه بیاد پارک و طرحشو کارکسیون کنه.دخترک دیگر در پوست خود نمی گنجید ،باورش نمیشد که استادی حاضر باشد از وقت استراحت خود بزند تا به دانشجویش کمک کند باورش نمیشد که به این راحتی بتواند مشکلش را حل کند"در همین افکار بود که نگاهش به ساعت افتاد، بیست دقیقه دیگر باید در پارک بود،به سرعت به سمت آنجا حرکت کرد ولی بازهم کمی تاخیر داشت.از دور استاد را روی نیمکت دید به سرعت به سمت او دوید،استاد هم به سوی دوید اما تیری به...!ها؟! عذر میخام یه لحظه فکر کردم رمان عشقی می نویسم،خلاصش کنم دخترک پیش استاد نشست و در حالی که شیت خود را در دست داشت از استاد سوال میپرسید نیم ساعتی گذشت اما انگار سوالات دخترک تمامی نداشت تا اینکه استاد راضی شد به او نمره خوبی بدهد و از دست سوالات بی پایان دخترک رهایی یابد.دخترک شاد و خوشحال روانه خانه شد.او که این همه بزرگواری را از استاد به چشم خود دیده بود تا خود خانه ماجرا را برای یکی از همکلاسی هایش تعریف کرد.آن همکلاسی هم برای هم دانشگاهیش تعریف کرد که به طور اتفاق از رفقای اینجانب در آمد که او هم پس از کلی یه کلاغ چهل کلاغ آن را داستان را برای ما آورده اند تا بلکه پندی بگیریم ولی از بازدید کنندگان فقط خردمندانشان پند می گیرند

داستان اخراج بهلول دانا  (شماره 1)

حتما درگیری پسری از دانشجویان معماری با بهلول مستخدم سابق دانشگاهمان وقضایای پرتاب صندلی بهلول را دیده اید یا لااقل تعریفش را شنیده اید.مدتی پس از اینکه این دعوا با پادرمیانی بزرگان دانشگاه و آشتی پسرک ظاهرا به پایان رسیده بود اتفاقاتی رخ داد که ما را برای همیشه از دیدار با بهلول محروم کرد.این اتفاقات یک سال پس از وقوع توسط یکی از شهود عینی ماجرا برای اینجانب نقل شد که من این واقعه را در غالب داستانی کوتاه برای شما نقل می کنم:
آورده اند که روزی پسرک در جمعی ادعا می کرد تا به حال هیچکس نتوانسته گولش بزند.از قضا بهلول در آن جمع بود و به پسرک گفت به اندازه الاغ من هم شعور نداری ایکی ثانیه گولت می زنم .پسرک که عصبانی بود گفت:چون نمیتونی این شرو ور هارو میگی؟.بهلول گفت:حیف که الان یه کار فوری فوتی دارم والا طوری گولت میزدم که دکتر هم بهت بخنده.پسرک که با شنیدن این حرف بسیار عصبانی شده بود گفت:اگه راست می گی حاضری بری و کارتو انجام بدی و برگردی؟
بهلول پذیرفت و گفت:پس همین جا منتظر باش که سریع بر می گردم تا ضایعت کنم.بهلول از دانشگاه رفت و دیگر برنگشت.پسرک که پس از یک ترم معطلی فهمید که از بهلول دیوانه گول خورده برای اینکه دکتر مسخره اش نکند رفت وبه همه گفت دیدید چطوری بهلول رو از دانشگاه انداختم بیرون!

!

 

درباره وبلاگ

دانلود مجله معماری، مقالات دانشجویی،معرفی کتب معماری،پروژه های دانشجویی،دانلود كامپوننت اسكچاپ ،دانلود بلوك مبلمان اتوكد،آموزش نرم افزارهای معماری و....
مدیر وبلاگ : امیر حسین علی مددی

آخرین پست ها

خبر نامه پرندی





Powered by WebGozar

ویراستار

پیمان نجم آبادی (عمو پیمان)

جستجو

نظرسنجی

  • مطالب چطوره ؟





نویسندگان

این صفحه را به اشتراک بگذارید